! مخ زدن ممنوع !

تلخ است باور نبودن آن ها که میتوانستند باشند و تلخ است امروز باور آن ها که ادعای ماندن دارند

[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 8:4 ] [ afsoun ] [ ]
خدایاممنون که هستی...


ﭼﺮﺍ ﺩﻟﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟

ﺍﻭﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ
ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ
ﺍﮔﺮ ﺭﻓﺖ، ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ
... ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﮐﻢ ﻣﺤﻠﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ ﺁﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﺍﺯ ﺗﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﺑﻮﺩﻩ

ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ…


خدایا ممنون که هستی.....

[ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 0:22 ] [ afsoun ] [ ]

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را میبویند
روزگار غریبیست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبیست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
برآتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

[ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 ] [ 14:50 ] [ afsoun ] [ ]
تحرررررررریم!!!
سختی تحریم را من و تو خوب درک نکردیم

آن پدری درک کرد که دختر 19 ساله اش سرطان حنجره گرفت

آمپول 130 هزار تومانی شد 380 هزار تومان و پدری کارمند که حقوقش تنها 30 هزارتومان افزایش داشت!

من و تو تحریم را درک نکردیم

پدری که کارگر بود و بیکار شد مجبور شد مسافرکشی کند ولی دید پراید 16 میلیون شده درک کرد!

من و تو فقط فهمیدم کامپیوتر , گوشی , لباس های برند , ماشین های خارجی گران شده

ولی آن های که مریض داشتند کمرشان را تحریم شکاند!

ولی باز هستند انسان های که دم از آزادی و روشن فکری , سیاست میزنند ولی میگوییند انرژی هسته حق مردم ایران است!

من انرژی هسته ای نمیخواهم
من میخواهم پدری مرگ کودک سرطانیش را نبیند!
میخواهم پسری مرگ پدرش را نبیند!

[ یکشنبه هشتم بهمن 1391 ] [ 2:42 ] [ afsoun ] [ ]
خدای من واقعی تر است یا او !



مادرم نماز می خواند و من آواز !


.
.

عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...
فریدون فرخزاد

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 0:44 ] [ afsoun ] [ ]
شهر من اینجا نیست !

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 10:42 ] [ afsoun ] [ ]
یک دقیقه سکوت...


یک دقیقه سکوت!!به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند!به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شدندبه خاطر شب هایی که با اندوه سپری كردیم!به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد!به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند!یك دقیقه سكوت!به احترام کسانی که شادی خود را با ناراحت کردنمان به دست آوردند!بخاطر صداقتی که این روز ها وجودی فراموش شده است!بخاطر محبتی که بیشتر از همه مورد خیانت واقع گردید!یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته!!برای احساسی که همواره نادیده گرفته می شد!یک دقیقه سکوت به احترام قلب هایی که از سنگ اند!یک دقیقه سکوت!به احترام درک نشدنمان!و یك دقیقه سكوت برای زندگی

[ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ] [ 11:43 ] [ afsoun ] [ ]
چینی روح مرابندبزن...


ای خدایی که به من نزدیکی


خبر از دلهره هایم داری ؟

خبر از لرزش آرام صدایم داری ؟

ای خدایی که پر از احساسی

چینی روح مرا بند بزن

تو که در عرش بلند

تکیه بر تخت حکومت داری

تو که دنیا همه از پشت نگاهت پیداست

تو که ذوق و هنرت را به سرم می باری

و مرا با همه ی رنجش جان می خواهی

چینی روح مرا بند بزن...

[ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 2:5 ] [ afsoun ] [ ]
خسته شدم خسته....

یه دنیا دلم گرفته ...
خسته ام ...
بی نهایت خسته ام از بلاتکلیفی ...
از این که باید ظاهرم آروم و محکم باشه
ولی از درون خورد میشم ...

خسته ام از سردرگمی ...
از محکم جلوه کردن ....
چرا هیچ کس نمی فهمه منم آدمم ...
منم دل دارم ...
منم یه ظرفیتی دارم ....
منم میشکنم ....
چرا همه حق دارن که اگر حرفی میزنم
بهشون بر بخوره و ناراحت بشن،
اما من حتی اگر ناراحت هم بشم،
باید سکوت کنم که مبادا طرف ناراحت بشه،
بهش بر بخوره
یا بذاره بره ....
خسته شدم از بس توی خودم ریختم ....
دلم یه ذره آرامش می خواد ...
یه کم تکیه گاه ....
یه ذره همدرد ...!
دلم یه کم فهمیده شدن نیاز داره ...
خسته شده بس که درک کرده و درک نشده ....
خسته شده ...


ازته ته ته قلبم نوشتم...

[ سه شنبه سی ام آبان 1391 ] [ 0:8 ] [ afsoun ] [ ]
از آدمها دلگیرم...چون !!!

آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند


وقتی سوزنشان را نخ میکنی


تا برایت دروغ ببافند ...


چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی


و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد



از آدم ها دلگیرم


که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند


و بد هایشان را در جیب های لباس هایی


که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند


از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری


و درد هایت را که میشنوند


خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند



از آدم ها دلگیرم


وقتی تمام دنیایشان اثبات کردن است


همین که گیرت بیاورند


تمام آنچه را که نمی توانند به خورد ِ خودشان دهند به تو اثبات می کنند


به کسی غیر از خود / برتری هایشان را آویزان کنند


تا از دور به کلکسیون افتخاراتشان نگاه کنند


و هر بار که ایمانشان را از دست دهند / آنقدر امین حسابت میکنند


که تو را گواه میگیرند


ایمانشان که پروار شد با طعنه میگویند :


این اعتماد به نفس را که از سر راه نیاورده ام


از آدم ها عجیب دلگیرم


از اینکه صفت هایشان را در ذهنشان آماده کرده اند


و منتظر مانده اند تا تکان بخوری و ببینند به کدام صفت مینشینی


و تو را هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند ... هی توصیف کنند


خنده ات بگیرد که چقدر شبیه‌شان نیستی


دردشان بیاید ... و انتقامش را از تو بگیرند ...


تا دیگر به آنها این حس را ندهی که کسی وجود دارد که شبیه‌شان نیست


از آدم ها دلگیرم


که گرم میبوسند و دعوت میکنند


سرد دست میدهند و به چمدانت نگاه میکنند


دلت ....


دلت که از تمام دنیا گرفته باشد / تنها به درد بازگشت به زادگاهت میخوری


دلم گرفته است ... همین را هم میخوانند و باز خودشان


را آن مسافر آخر قصه حساب میکنند


سلام بچه ها حالم خیلی گرفتس از این ادمای سنگ ازاین ادماکه اسمشون فقط ادم بغض داره خفم میکنه....

کاش ادما این همه پول که خرج میکردن واس دک وپزشون واسه یادگرفتن شعورخرج میکردن ای کاش خیلی ازاددما هیچی نداشتن ولی یک جوشخصیت وشعور داشتن ای کاش بعضیا علاوه براسم ادم بودن جدا ادم بودن.........خیلی حالم گرفتس ولی متن بالارو باتمام حس وجودم نوشتم

[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 11:23 ] [ afsoun ] [ ]